و یکپاره مروارید کشت و یکپاره یاقوت سرخ کشت از آب آسمان دنیا آفرید و از مس آسمان دوم آفرید و از سیم آسمان چهارم آفرید و از آهن آسمان سیم آفرید و از زر آسمان پنجم آفرید
انجام
خواجه رسید چون آواز ملک الموت بسمع خواجه رسید بشناخت فاطمه بخدمت خواجه رفت گفت اعرابی بر در ایستاده است سه نوبت از داد جواب دادم باز نمی گردد و نوبت سیوم بامگ چنان زد
هاؤلاي القوم فقال من هاؤلاي القوم قال اعمامک قال الذین باعوک قال نعم باعوني حتی صرت ملک بمصر هل الاء سوام احسنوا فقال یا ابني لقد احسنوا فماذا اقول لهم
انجام
فهاجت النار في قلبي و شوطتها و تازي من لهیب الشوق اقواه فصحت من حر ناري اه یا اسفي و اه مما جرابي ثم اواه و ان سألت عن المحبوب ان له في وسط قلبي مقام لیس انساه